سلام به دووستان خوشامدید به کلبه تنهایی من ...تماس با من tanhatarin_bikas_love15

 

این وبلاگ انتقال یافت به این ادرس

www.zomorodboys.com

 

آتــــــــــــشی بـــــــــو د و فســـــرد

رشتـــــــــه  ای بـــــود  و  گسـست

دل چـــــــــو از بــــنـــد تــــو رســـت

جام جادوئـــــی انــدوه شــــــکست

آمــــــــــــدم تا به  تو آویــــــــــــــزم

لیک دیدم که تو آن شاخۀ بی برگی

لیک دیدم که تو بر چــــــــهرۀ امیدم

خنــــــــــــــــــــــــــدۀ مـــــــــــرگی

وه چه  شیــــــــــریـــــــــــــن است

بر سر گور تو ای عشــــــق نیاز آلود

پـــــــــــــــــــــــــای کوبیـــــــــــــدن

وه چـــــــــــــه شیــــــرین اســــــت

از تو ای بوسۀ سوزنــدۀ مرگ آلــــود

چشــــــــــــــــــــم پوشیـــــــــــــدن

وه چـــــــــــــه شـــــــــیریــن اسـت

از تو بگسســتن و با غیر  تو  پیوستن

در بــــــــروی   غـــــــــم دل بســـتن

که بهشـــــــــــت اینجا ســـــــــــــت

بخدا  سایۀ ابر و لب کشت اینجاست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 23:2  توسط شب پرست دیوونه   | 

به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم، گفت: دستانش گرمای مرا دارند.

 به آسمان گفتم: پاکی ات را به من بده، گفت: چشمانش پاکی مرا دارند.

 از دشت سبزی زندگی اش را خواستم، گفت زندگی ات سبزتر از اوست.

 از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم، گفت: قلبت به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز.

 از ماه تابندگی صورتش را خواستم، گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.

 به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگی ات، بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز......

 این.... بگیر نترس، می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز  قلبم

عزیزم .یادت نره......

دوست دارم هوارتااااااااااا

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 2:3  توسط شب پرست دیوونه   | 

تقدیم به همه عاشق ها کلیک کن رو همین جمله

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 17:28  توسط شب پرست دیوونه   | 

 

دوستان این آخرین باری بود که آپ می کنم

پس تا نرفتم نظر یادتون نر

واسه آیدی من هم پی ام بدین

Tanhatarin_bikas_love15

.................................................

 

 دوستان متا سفانه این وبلاگ تا مدت بسیار کمی تعطیل است

لطفا نظرات خود را بگویید من می خوانم فقط آپ نمی کنم

به شما هم سر می زنم

Tanha tarin bande khoda

در پناه حق موفق و سر بلند باشید....!!!!

پس از غروب

یک روز ...چیزی پس از غروب تواند بود

وقتی نسیم زرد,   خورشید سرد را

چون برگ خشکی از لب دیوار رانده است

وقتی                                            ,

چشمان بی گناه من ,از رنگ ابر ها

 فرمان کوچ را                              

                       تا انزوی مرگ

نادیده خوانده است.

وقتی که قلب من

خرد و خراب و خسته

از کار مانده است

چیزی پس از غروب تواند بود.

 

چیزی پس از غروب ,کجا می روم؟

 

هرگز نخواستم که بدانم   

هرگز نخواستم که بدانم چه می شوم

یک ذره,

یک غبار,

خاکسری رها شده در پهنه ی جهان

در سینه ی زمین

با اوج کهکشان

یا هیچ!

هیچ مطلق!هرگز نخواستم که بدانم چه می شود...

اما چه می شوند

این صد هزار شعر تر دلنشین ,که من

در پرده های حافظه ام گرد کرده ام 

این صد هزار نغمه ی شیرین ,که سالها

پرورده ام به جان و به خاطر سپردهام

این صد هزار خاطره  این صد هزار یاد

این نکته های رنگین  این قصه های نغز

این بذله ها و نادره ها و لطیفه ها

این ها چه می شوند

در هیچ,

         هیچ مطلق,

                   همراه با من اند؟

                                                                                                         (فریدون مشیری)
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 10:53  توسط شب پرست دیوونه   | 

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از خام وجودم

شدم ان عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم ودر آن خلوت دلخواسته گشتیم......   (فریدون مشیری)

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ایوام می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

 

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنیست .............    (فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 22:53  توسط شب پرست دیوونه   | 

 عشق فرمان داده که به تو فکرکنم

 
روزوشب زیرلبم اسم توراذکرکنم  
 
                    دوستم داشته باش.دوستم داشته باش
 
من به ان می ارزم که به من تکیه کنی
 
گل اطمینان را تو به من هدیه کنی
 
من به ان می ارزم که در این قربانگاه
 
تو به دادم برسی.تونجاتم بدهی ازغم بی هم نفسی
 
توبه ان می ارزی گریه بارانم را به تو تقدیم کنم
 
توبه ان می ارزی که اسیرتوشوم وبه یمن نفست
 
                   انقدرزنده بمانم تا که پیرتوشوم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 4:11  توسط شب پرست دیوونه   | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 3:33  توسط شب پرست دیوونه   | 

  

دلتنگي هاي آدمي را
باد ترانه اي مي خواند،

روياهايش را
آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد

و هر دانه ي برفي
به اشكي نريخته مي ماند.

سكوت
سرشار از سخنان ناگفته است

از حركات ناكرده
اعتراف به عشق هاي نهان
و شگفتي هاي بر زبان نيامده

در اين سكوت
حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو
و من

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 19:38  توسط شب پرست دیوونه   | 

وای!باران...باران...شیشه ی پنجره را باران شست

 

ازدل من اماچه کسی نقش توراخواهدشست!!!

 

آنکه درتنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت

 

کاش درتنهاترین تنهاییش تنهاکس تنهاییش تنهای تنهایش نگذارد!!!

تیره ترین ابرها هم چند روزی بیشتردوام نمیاورند.

 

پس صبور باش!!!

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و

 

به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و

 

به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ،

 

حس کني هنوزم دوسش داري.....

 

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي

 

که يه بارزير آوار غرورش همه وجودت له شده....

 

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش

 

هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....

 

چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما

 

مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داری!!!

 

به من ميگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگويي بميرميميرم...

 

باورم نمي شد... فقط يک امتحان ساده به او گفتم بمير...!

 

 سالهاست در تنهايي پژمرده ام... - کاش امتحانش نمي کردم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 1:30  توسط شب پرست دیوونه   | 

تو به من خندیدی

                     و نمی دانستی

                                 من به چه دلهره از باغچه همسایه

                                     

سیب را دزدیدم

             باغبان از پی من تند دوید

                                              سیب را دست تو دید

                      

غضب آلوده به من کرد نگاه

                               سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

                                           وتو رفتی وهنوز

         

سالهاست که در گوش من آرام ,آرام

                                                 خش خش گام تو تکرار کنان

                                                           می دهد آزارم

 

ومن اندیشه کنان  

               غرق این پندارم

                          که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت!!!

      

              

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 1:29  توسط شب پرست دیوونه   | 

یکی بود یکی نبود ..........

 

تویه یه اتاقک ساکت و سرد پسری نشسته بود با خودش حرف میزد ...غرق صد اندیشه بود...

 اول آقا دنیایی داشت یه دنیای پاک و قشنگ. توی دنیای این آقا عاشقا لباس مشکی می پوشن

بزرگتر ها خونشو میجوشیدن تو اون اتاق سرد و خاموش بجز غم کسه دیگه مهمون نبود ....

عاشق قصه ما فکر می کرد. به خاطر دخترکی مثل یه بچه گریه می کرد واسه دخترک جونشو

می داد.به خدا به حرف های شیرین اون گوش می داد . دخترک گفته بود صبر می کنه چند سالی

رو به عشق او صبر می کنه تا پسر سربازیشو تموم کنه کسی بشه تا واسه اون امیدی بشه...

امید فرداهاش بشه             زندگیش بشه . تویه اون کلبه تاریک و سیاه پسر به حرف های

دختره گوش می کرد. کلاهاشو قاضی می کرد واسه نداشتن خیلی چیزا اشک می ریخت گریه

می کردهزارتا امید و آرزو داشت خیلی دوست داشت همین حالا داماد بشه تا دختره رو عروس

 کنه اما...احتیاج به وقت و زمان داشت زمانی که یکم زیاد باشه...اما تا اون زمان دختره صبر

 می کنه ... اگه خانوادش رازی نشن دختره شوهر کنه پسر فکر می کنه دق کنه واسه همین فکرهای

 بد می کنه اما اون امید داره فکر می کنه دختره با اون همزبون لااقل دلشو خوش می کنه بهش

 می گه صبر می کنم با مشکلاتت جنگ می کنم حرف های مردم را تحمل می کنم تا زمونه تموم

بشه وضع تو روبه را بشه تا بیای خواستگاریم توی اون اتاقک ساکت و سرد پسره فکر می کنه

 که از خدا کمک می خواد تا واسه خودش کسی بشه قهرمان قصه ما آهی کشید نداره با ناله سودا

 کنه فقط خداکنه به  مراد دلش برسه...........................................!!!!!!!!!!

 

 

کسی که غروب غم ها و طلوع خوشی ها را برایت آرزو می کند

Ali

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 21:5  توسط شب پرست دیوونه   | 

 
نفرین به سفر

نمیدونم چرا همه دوست دارن کلمه از اسمون بیارن و بگن  اگه مثل همه مردم حرفتو بگی

یا بنویسی کسی توجه نمیکنه ولی من نظرم فرق داره  من میگم حرف باید حرف دل باشه

جطور گفتنش فرق نداره  ....

از من میشنوی هوای عشقتو داشته باش فرصتو از دست نده حتی یه لحظه شاید یه وقتی

حسرت همون یه لحظه تا اخر عمر عذابت بده مثل من که هنوز دارم میسوزم د وست داری

بگم ؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 21:4  توسط شب پرست دیوونه   | 

 

امروز دارم تو جزیره قدم می زنم ...

تو جزیره خودم ...

تنهای تنها ...

...

حواسم به اطراف نیست ...

چیز به درد بخوری هم دور و برم نیست که بخواد حواسم بهش باشه ...

جزیره پر از حشرات موزیه ...

حشره هایی که هیچوقت دلم نیومد بکشمشون ...

چند روزیه تو جزیره هوا ابریه ...

ولی بارون نمیاد ...

دلم لک زده با فلمی زیر بارون قدم بزنم ...!

....

موبایلمو از جیبم در میارم ...

آنتن نداره ...!

مثل همیشه ...!

عکس خودمو خودمو می بینم که بک گراند موبایل ...

داره گریه می کنه ...!

اعصابم خورد میشه ...!

هیچکی بهم  sms  نداده ...!

بیشتر اعصابم خورد میشه ...!

موبایل رو دوباره می زارم تو جیبم ...

به راهم ادامه می دم ...

بدون اینکه فکر کنم تهش کجاست ...!

به خودم که میام می بینم جلوم یه کوه ...!

یه کوه بلند ...

ازش میرم بالا ...

از اون بالا پایین رو نگاه می کنم ...

فلمی رو ته دره می بینم که داره بهم می خنده و برام دست تکون میده ...!

چشمامو می بندم ...

خودمو می اندازم پایین ...!

این 18 سال از جلو چشام می گذره ...

18 سالی که شاید به سختی فقط مزه 1 سال آخرش رو چشیده باشم ...

تازه اونم مزه خوبی نمی داد ...!

چشمامو باز می کنم ...

دارم به زمین می رسم ...

بالا رو نگاه می کنم ...

فلمی رو بالای کوه می بینم که داره بهم می خنده و برام دست تکون میده ...!

یهو می خورم زمین ...!

اینقدر سریع که حتی زمین خوردم خودمم نمی فهمم ...!

همه چیز تاریک می شه ...!

....

بعد از چند ثانیه ...

چشمامو باز می کنم ...

دهنم مزه خون میده ...!

موبایلمو از جیبم در میارم ...

sms  اومده ...!

بازش می کنم ...

شمارش آشنا نیست ...!

- سلام علی...خوبی... ؟؟

- تولدت مبارک ...!!

- دلم خیلی برات تنگ شده ...!

- باهام تماس بگیر...منتظرم...!

.....

نمی فهمم چی میگه ...!

با خودم فکر می کنم تولد من که بهمنه ...!

حتمن اشتباه گرفته ...!

....

دوباره بالای سرمو نگاه می کنم ...

فلمی بالای کوه هنوز داره بهم می خنده ...!

....

......

زمین داغ ...

صورتم میسوزه ...

چشمامو می بندم ...

................

.........

.....علی.

 

پ.ن : شاید از این به بعد بیشتر بنویسم ... شاید ...!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 21:3  توسط شب پرست دیوونه   | 

خدایا ازت خواهش میکنم دوباره محل نذار دوباره بگو ولش کن بابا این که جزء بنده های من نیست بگو دیگه اگه نمیخواستی بگی الان آرزومو برآورده میکردی آخه ای خدا تو نمیبینی هر دقیقه دارم  آب میشم خدایا من ازت دارم خواهش میکنم یکی بهم گفت :اگه میخوای آرزوت برآورده شه با ایمان از خدا بخواه اما خدایا مگه من ایمان ندارم مگه من از ته دلم ازت نمیخوام

خدایا اینه دیگه خداییت داری اینطوری خدا بودنتو بهم نشون میدی باشه منم خدایی دارم اگه باشی دارم اگه بودنتو بهم ثابت کنی دارم این ناشکری نیست ای خدا این خسته شدن از دست شما که هیچ وقت حاظر نشدین به حرفام گوش کنید هیچ وقت

شاید جمعه با شیطونکم قرار گذاشتم فقط شاید چون از دستم ناراحته که بهش گفتم نه ...
به من میگه دلم برات تنگ شده پشو همین الان بیا ببینمت منم گفتم من دلم برات تنگ نشده اصلا شاید سال دیگه دلم واست تنگ شه ناراحت شد و بهم گفت : خداحافظ برو وقتی دلت تنگ شد بیا خودم فهمیدم ناراحته از دستم واسه همینم شاید اونم شاید فقط باهاش جمعه قرار بزارم ...خیلی دوسش دارم شیطونکمو

 

ای وجودی که وجودم زوجودت به وجود آمد       قربان وجودت که وجودم ز وجودت به وجود آمد

کسی تا آخرین  خط با ما نیست ٬ جز آن یاور مهربان هیچ کس یار ما نیست ٬ مگو هست آشنا  پیوند دوستی ها که باز هم جز خدا هیچ کس یار ما نیست

 اگه یه روز بارون بـیاد هر چند تا قطره که بتونی بگیری ٬ اونقدر دوستم داری و هر چندتا قطره  که نتونستی بگیری  اونقدر دوستت دارم ... !!! 

 در تاریکی شب سه شمع روشن کردم ٬ اولی برای دیدنت ٬ دومی برای موندنت ٬ سومی برای بوسیدنت  بعد هر سه را خاموش کردم برای در آغوش کشیدنت ... !!!  

هیچ وقت گریه نکن ٬ چون هیچ کس لیاقت اشکها ی تو رو نداره ٬ و اونم که لیاقتش رو داشته باشه   طاقتشو نداره ... !!!

اگر می خوای صد سال زندگی کنی من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم.

چه خوش باشد بعد از روزگاری              امــیـدی رســد بـه امــیـد واری 

از آن بـهـتـر واز آن خـوش تـر               وقــتـی رســد یــاری بـه یــاری 

 

                                                            

ای زن که دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو مجو هرگز

او معنی عشق را نمی داند

راز دل خود به او مگو هرگز

 

بي‌اراده متولد مي‌شويم. بي‌اختيار زندگي مي‌كنيم. بدون اينكه بخواهيم مي‌ميريم. داريم زندگي مي كنيم و نمي‌تونيم در تولد و مرگ دخالتي داشته باشيم، اما بياييد آنطور كه دوست داريم ديگران را دوست داشته باشيم تا وقتي كه براي هميشه مي‌رويم خاطرمان در ذهنها و خاطره ‌ها باقي بمونه... بياييد دلي رانشكنيم تا نشكنند دلمان را با آرزوي عمري طولاني و شاد براي همه

 

 

تنها تو می مانی

 

دل داده ام بر باد، بر هر چه باداباد

مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد

 

ای عشق از آتش، اصل و نسب داری

از تیره ی دودی، از دودمان باد

 

از آب طوفان شد، خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش، در جان باد افتاد

 

هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران

هر کوه بی فرهاد، کاهی به دست باد

 

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد

 

از خاک ما در باد، بوی تو می آید

تنها تو می مانی، ما می رویم از یاد

 

بالاترین...بالاترین خودت باش...
آنقدر قوی باش که بتوانی با روزگار روبرو شوی .
آنقدر ضعیف باش تا بتوانی قبول کنی که نمی توانی همه ی کارها را به تنهایی انجام دهی .
و در مقابل کسانی که به کمک تو احتیاج دارند بخشنده باش .
در مورد نیاز های شخص ات صرفه جو و قانع باش .
آنقدر عاقل باش تا قبول کنی در مورد همه چیز آگاهی نداری .
آنقدر ساده باش که به معجزه اعتقاد داشته باشی .
شادی هایت را با دیگران تقسیم کن .
در غم و اندوه دیگران شریک شو .
راهنمای افرادی باش که خود را گم کرده اند .
هنگامی که تردید داری پیرو کسانی باش که به موفقیت رسیده اند .
اولین کسی باش که به رقیب پیروزت تبریک می گویی
آخرین کسی باش که از رفیق شکست خورده ات انتقاد می کنی .
برای اینکه دچار اشتباه نشوی از جایی که قدم بعدیت را می گذاری مطمئن شو .
از مقصد و هدفت خاطر جمع شو تا مبادا راه غلط را بروی .
با کسانی که به تو عشق می ورزند مهربان باش .
و بالاتر از همه خودت باش...

 

 

وقتی تو آمدی و دست نيازت را به سويم دراز کردی ، گفتم ــ از قفس چه می دانی ؟ گفتی : آزادی ــ از تنهايی ؟ گفتی : همزبانی ــ از محبت ؟ : عشق ــ از دوستی ؟ : صداقت ــ از بهار ؟ : طراوت ــ از سفر ؟ : انتظار ــ از جدايی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........ باز هم گفتم جدايی ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت . به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ... تو آغوش به رويم گشودی و گفتی : جدايی ، هرگز ... بی تو من می ميرم

 

 

تقديم به تمام دوستانی که به من لطف دارند..یا علی مدد...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 21:3  توسط شب پرست دیوونه   | 

zxra05.ipg

 من تو را دوستت دارم...ولی افسوس که تو نمی دانی

چشمانم هميشه گريانست و تو اشکهايم را پاک مي کني

 و نمي داني که مسبب اشکهايم تو هستي..

کاش قلب مهربانت را به من هديه مي کردي...

 تا مي ديدي همه هستيم را به پايت ميريزم ...

افسوس که در قلب مهربانت جايي ندارم....

من جدا از تو ميان غصهايم مي ميرم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 23:31  توسط شب پرست دیوونه   | 

11cck85.ipg

سالهاست

در کنار جاده های دل تنگی

از شکوفه های بی شمار خنده های من

قسمتی به هر کسی رسیده است

 پس چرا ؟

هیچ کس شریک گریه های من نمی شود......

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 23:29  توسط شب پرست دیوونه   | 

sbonbq.ipg

مطمئن باش و برو

                       ضربه ات کاری بود

 دل من سخت شکست

                      و چه زشت

                              به من و سا دگی ام خندیدی

و به یک قلب یتیم

                   که خیالم می گفت :  تا ابد مال تو بود

 تو برو ....  برو تا راحت تر

                                 تکه های دل خود را  آرام سر هم بند زنم......

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 23:27  توسط شب پرست دیوونه   | 

درد و از هر طرف بنویسی درد... بدرود

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم

از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم

تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم

شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 23:19  توسط شب پرست دیوونه   | 

id86th.ipg

چرا گرفته دلت مثل اینکه تنهایی                چقدر هم تنها؟

خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها  هستی........

دچار یعنی عاشق                     و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کو چک دچار آبی دریای بی کران باشد

چه فکر نازک غمناکی..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 23:18  توسط شب پرست دیوونه   | 

ID:love_15_tanha  تماس با من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 2:11  توسط شب پرست دیوونه   | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 2:8  توسط شب پرست دیوونه   | 

 
وقتی چشمات ديگه اشكی برای ريختن نداشته با شه

                     وقتی ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشی ...... 

  وقتی ديگه هر چی دل تنگت خواسته باشه گفته باشی

                   وقتی ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شند...

                  وقتی از درون تمام وجودت يخ بزنه .....

                 وقتی چشم از دنيا ببندی وآرزوی مرگ كنی.......

 وقتی احساس می كنی ديگه هيچ كس تو رو درك نمی كنه

                      ::.... وقتی احساس كنی تنها ترين....:::

.....................................................................................................................................

من صبورم اما ..............

به خدا دست خودم نیست اگرمی رنجم

        یا اگر شادی زیبایی تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم...........!

من صبورم اما ..............

چه قدر با همه عاشقیم  محزونم !

        وبه یاد همه خاطرهای گل سرخ مثل یک شبنم افتاده به غم مغمومم.!

من صبورم اما ..............

بی دلیل ازقفس کهنه شب می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند

...........می ترسم!

من صبورم اما ..............

آه............این بغض گران صبر نمی داند چیست....؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 22:37  توسط شب پرست دیوونه   | 

 

دل و شکستن

پنجره بسته     دلا شکسته

دلی که تنها  دل به تو بسته

با یاد عشقت همیشه مسته

اما تو رفتی !!!!!!!!!!

به من میگفتی هر جا که باشی

نمیشه روزی از من جداشی

اما چه آسون دل کندی از من

دروغ میگفتی!!!!!!!!!!

دسته تو دستم    چتر شکستم

توی خیابون     نم نم بارون

پای پیاده    آخ که چه ساده

عشقو میخواستم

صدای نازت توی خیالم

دستای گرمت تو دست سردم

نوازشم کن حتی تو خوابم

هر روز چشم به راهم

اگه تو حتی خاطره باشی

بازم قشنگه مال من باشی

هر جا که رفتی هر جا که باشی

خدا نگهدار

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 22:30  توسط شب پرست دیوونه   | 

 

http://love15.blogfa.com

 HaTe YoU plZ DiE

 

تمام نگاههای نفرین بارم را فدایت می کنم و همه ی ناسزاهایی که یاد گرفتم را قربانیت

فریب ودروغ مثل خون از دهانت جاریست در نگاه زردت شرارت شیطانی موج میزند... سایه ی یک گناه بزرگ مثل یک خال گوشتی روی

پیشانیت افتاده...و لایه های کک ومک خیانت روی گونه های خون الودت پیداست...در سفیدیه چشمانت کدام اشتباه رو پنهان داشتی؟؟ که این چنین رگهای سرخ ان برجسته شده... و در جای سبزريشه هايت قتل کدام شمعدانی

را نگه داشتی که با پوسته یک جزامی شباهت دارد... شب از درد جسمی راه به خواب نبري و اگر بردی به صبح نکشی...اگر به دیگری نگاه کردی چشمانت از حدقه بیرون بزند واگر باز لب به دوستت دارم گشودی در خون جاری از

دهانت غرق شوی... برای روزه خاک سپاریت لحظه شماری میکنم وان روز همه به روی جسد نجستت تف نفرین خواهند ریخت... ونیمی از بدنت زیر مدفوع ونیمی زیر تف وکرمهای خاکی سپرده خواهد شدو من با جهان شادترین اوازه

سال و پرتحرک ترین رقصرا در شادیه مرگت خواهم رقصید!!! ان روز تا ابد خاطر انگیزترین روزه زندگی من خواهد بود...طعم شیرین شیرینیه خاک سپاریت زیر دندانم است و ارامش خیال ان روز مرا از خوشی غرق لذت میکند... در این دنیا هیچ چیز مثل مرگ ذلت بار یک ادم کثیف مثل تو مرا خوشحال نمیکند. 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 16:56  توسط شب پرست دیوونه   | 

http://love15.blogfa.com

ندونستم تو بی مهرو وفایی !

daR een shabe bi maH gOl !

خیال کردم تو هم درد آشنایی           به دل گفتم تو هم هم رنگ مایی

خیال کردم تو هم در وادی عشق       اسیر حسرت و رنج بلایی

ندونستم تو بی مهرو وفایی              نفهمیدم گرفتار هوایی

ندونستم پس دیدار شیرین              نهفته چهره تلخ جدایی

تو که گفتی دلت عاشق ترینه          دلت عاشق ترین قلب زمینه

همیشه مهربونه با دل من                برای قلب تنهام هم نشین

چرا فصلش رسیده بی وفایی            شده قربانی از این خون بهایی

نفهمیدی امید ناامیدی                    رها کردی دلم رفتی کجایی؟

سپس آزار دادی روز و شب دل          دل دیوانه ام آخر شد عاقل

دل غافل شد عاقل دست بردار           ز امید خیالی خام و باطل

ندونستم تو بی مهر وفایی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 19:16  توسط شب پرست دیوونه   | 

 

tO haM baVar kOn

 

می خواهم باور کنم که دنیا گاهی به کام ما نیز می گردد..

می خواهم باور کنم که این زمان گاهی می ایستد تا خستگی گرده هایم را بر زمین افکنم

می خواهم باور کنم که با  تو کشتی خوشبختی در ساحل امکان خواهد نشست

می خواهم باور کنم سکوتم را بی سبب و بیهوده نشکسته ام

گمانم هست که تو را در اغوش خواهم فشرد و ارامش را با همه وجود مهمان دل خسته ام خواهم کرد

گمانم هست که یاورم خواهی بود..یاریم خواهی کرد و کوله بار کهنه ام را بر دست خواهی گرفت

می خواهم باور کنم که هستی ..و من تنها نیستم

می خواهم بدانی که هستم اگر باشی ..خواهم بود اگر بمانی و خواهم رفت اگر تنهایم گذاری و گذشته ام مرا به سوی

خویش فرا خواهد خواند..

می خواهم باور کنم که رنگین کمان زندگی هفت رنگ دارد..سبز ..زرد..قرمز..

و تو هفت رنگ ان را یکجا برایم به ارمغان می اوری

می خواهم باور کنم که من نیز هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 19:15  توسط شب پرست دیوونه   | 

 

 

 

نفرت

الهی زنده باشم تا که مرگت را ببينم با دو چشمانم

ببينم سخت گريانی پشيمانی و افتادی به دامانم

ببينم بر زمين خوردی و تنها و گرفتاری

سيه پوش و سيه بختی پريشان و  عزا داری

هزارن بار هر روز از خدايت مرگ ميخواهی

به دست خويش هر لحظه ز عمره خويش ميکاهی

الهی که بپردازی تقاصه هر چه را کردی

الهی که اجتياج افتد ترا بر رحم نامردی

پشيمان گر شوی حتی ، ترا ديگر نميخواهم

اگر همچون گدا حتی نشينی بر سره راهم

ترا هرگز نميبخشم فراموشت ولی شايد

که پستان را فراموش و بدان را خاک ميبايد

صداي خاموش

 

 

منم امرداد مرا صدا كنيد 

 صدايي در دل شبهاي تاريك 

 با پرچمي از نينوا

من از اقصاي او مي آيم

از اقليم افسانه ها 

 سرزمين هاي گمشده

من صداي همه تاريخم ، فقرم

 صدايي خاموش در ماوراي فكرم

من صداي ابديتم ، شكوه عشقم 

 من هويتم ، هويت تو

من صداي عدل كوروشم 

 مجرم آزادي اين مردمم

 من صداي خسته چاه توام 

 دين توام ، عدل توام

ناجي فكر اين مردمم

 من نگهبان راز توام

صداي حرفهاي ناگفته اين مردمم 

 من آشناي سال پيش توام

زجر كوير شاندلم 

 من صداي جوخه اعدام توام 

  صداي خون اين مردمم

من صداي خود انديش توام

فرياد فقراين مردمم 

 من صداي ساز خاموش توام 

 مجرم آزادي اين مردمم

 من صداي سايش بالهاي اين مردمم

 صداي خيال پريشان توام

انقلاب فكراين مردمم

خود توام

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 19:9  توسط شب پرست دیوونه   | 

! تو هم یکی مثه همه !

اینجا دیگه آخر راست    پای تو موندن اشتباست

تو هم یکی مثه همه   تو کجا عاشقی کجا

چی فکر میکردمو چی شد  عاشقی هر کی هر کی شد

بس که دروغ بود تو چشات  آیینه کجو کله میشد

حیف منو اون همه عشق

اون همه باورو یقین

خیال میکردم عاشقی

سادگی منو ببین

کاش میدونستم که دلت فقط یه بازیچه میخواست

برام از عاشقی نگو تمومه هر چی بین ماست

اینجا دیگه آخر راست    پای تو موندن اشتباست

تو هم یکی مثه همه   تو کجا عاشقی کجا

گفتی خراب هم بشیم

گفتی که همسفر بشیم

گفتی تو عشق بیشتر از این

کمتر از این کمتر بشیم

گفتی ولی پا نبودی

آدم این راه نبودی

ادعا پشت ادعا

مال این حرفا نبودی

باید برم ! باید برم

برم ازت دل بکنم

برمو دور شم از چشات

تا خودمو پیدا کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 19:7  توسط شب پرست دیوونه   | 

Do0St NadaRaM

چی میشه بنویسم آدمارو دوست ندارم

خودمو  اونارو حتی شمارو دوست ندارم

دیگه از دلم گذشته عاشق کسی بشم

اون دوست دارمای بیهوارو دوست ندارم

یادمه یه وقت جونم سر عاشقی میرفت

دیگه حتی فکر اون لحظه هارو دوست ندارم

سرنوشت و سفر و خیانت و پشیمونی

حق دارم بگم که هیچکدوم رو دوست ندارم

نه غریبه لطفی کرد نه آشنا خیری رسوند

هیچ کدوم  ! غریبه آشنا رو دوست ندارم

کفره اما مینویسم دعا فاییده ای نداشت

من دعا نمیکنم  نه ! دعارو دوست ندارم

بچه بودیم چی میشد بچه میموندیم همیشه

گرچه من خیلی بدم بچه هارو دوست ندارم

یه زمونی یه صدا ! وجودمو تکون میداد

باورش سخته ولی اون صدارو دوست ندارم

التماس سرخ و سیاه  دیگه معنی نداره

سرخی مال عاشقاس من سرخیرو دوست ندارم

دیگه دستی نمیخوام که کنج دستام بشینه

همه چی سرده  میلرزه  گرمارو دوست ندارم

وفا حرفه ! مهربونی قحطیه ! عشقم بلاست

دیگه بی وفام  ! عجب نیست ! وفارو دوست ندارم

صحبت چشای روشنش یه عمری منو کشت

ولی نه هرگز! دیگه اون چشارو دوست ندارم

با خودم قرار گذاشتم  سراغ دلم نرم

با دلت بری خطاست ! من خطارو دوست ندارم

یعنی چی دوست دارم ! بی تو میمیرم عزیزم!

نمیدونم چرا این جمله هارو دوست ندارم

باید آدم بشینه راس راسی زندگی کنه

آدمای عاشقو مبتلارو دوست ندارم

خدا هر چی سر رام گذاشتی طعم خوشبختی نداشت

نمیشه آخه بگم که خدا رو دوست ندارم

ولی بنده هات نساختن با دلم تک تکشون

این که جرمی نداره بنده هارو دوست ندارم

میخوای بری میشکننت  ! نمیزارن ! نمیرسی

من به کی بگم که این کارارو دوست ندارم

زندگی رو شونه هام سنگینی میکنه عجیب

پس گناه من چیه که دنیارو دوست ندارم

دو سه سالی بود به عشق رویاهام زنده بودم

دیگه حتی رسیدن به رویارو دوست ندارم

دلمو همه زدن یا بد میشن یا که بدن

خودمم بدم ولیکن بدارو دوست ندارم

به جای این همه حرفا چون که باور بکنید

بذارید بگم که دیگه !  خودمو رفیقمو حتی تورو ! دوست ندارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 19:2  توسط شب پرست دیوونه   | 

 

 نیمه شب آواره و بی حسو حال      در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه یی آغاز کردیم در خیال            دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت  یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را            خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را    آن دو چشم مسته آهووار را

همچو رازی مبهمو سر بسته بود   چون من از تکرار او هم خسته بود

آمدو هم آشیان شد با من او    هم نشینو هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او   ناتوان بودو توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی   اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر    وای از آن عمری که با او شد به سر

مسخ او بودم ز دنیا بی خبر  دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمدو در خلوتم دم ساز شد    گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل   گرگشایی چشم دل زیباست دل

گر تو ذورق وان شوی دریاست دل   با تو شام بی فرداست دل

دل ز  عشق روی تو ویران شده   در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان       من تورا بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان  چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی میشود غمهای من   با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده    دل به جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده     عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش    بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقلو هوش     در سرم جز عشق او سودا نبود

بحر کس جز او در این دل جا نبود    دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود    خوبی او شهره آفاق بود

در نجابت در نکوهی طاق بود           روزگار !

روزگار اما وفا با ما نداشت     طاقت خوشبختی مارا نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت     بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بودو بس   حسرتو رنج فراوان بودو بس

یار مارا از جدایی غم نبود   در غمش مجنونو عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود    سهم من از عشق جز ماتم نبود

با منه دیوانه  پیمان ساده بست    ساده هم آن عهدو پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست   این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر ناگاه از بند رست   رفتو با دلداری دگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است   خصم جانو تشنه خون من است

بخت بد وین وصل او قسمت نشد    این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد    عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست   از غمش با دودو دم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم    ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را    سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گزشتی خوش گذر    بد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را بیرون کن ز سر     دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک بار بشنو از من پند    بر منو بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود    عشق دیرین گسسته تارو پود

گر چه آب رفته باز آید به رود    ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد این هم آشیانت هر کس است    باش با او یاد تو مارا بس است

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 19:1  توسط شب پرست دیوونه   | 

مطالب قدیمی‌تر